![]() |
![]() |
|
| جزیره ی تنهایی من |
|
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید:«یک بستنی میوه ای چند است؟» پیشخدمت پاسخ داد:«50 سنت» پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید:«یک بستنی ساده چند است؟» در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:«35 سنت».پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت :« لطفا یک بستنی ساده». پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت کرد و رفت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:21 توسط مهران |
|
|
امروز می خوام داستان جزیره رو براتون تعریف کنم اگه وقتتونو میگیره صفحه رو ذخیره کنید تا سر فرصت بخونیدش. داستان ما در مورد پسری که توی یه جزیره وسط اقیانوس تک و تنها زندگی می کرد. هیچ کس دقیقا نمی دونست که این جزیره کجاست اون پسر هم به جز گمشده هایی که تو دریا راهشونو گم کرده بودند و گه گاه به جزیره می اومدند و پس از یه مدت هم می رفتند دنبال کارشون کسی رو نمی شناخت.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:28 توسط مهران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
ترانه شعر سنگ نوشته های جزیره عکس داستان جزیره |
|
RSS
|