تبليغاتX
شب های تک ستاره
جزیره ی تنهایی من
چقدر سخته توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشک گونه هاتو خیس کنه، اما مجبور باشی بخندی تانفهمه هنوزم دوسش داری...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 1:22  توسط مهران | 

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم. نهایت هر چیزی همین ۱۰ تا بود. از بابا بستنی که می خواستم ۱۰ تا می خواستم. مامانمو ۱۰ تا دوست داشتم و خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود و این ۱۰ تا خیلی قشنگ بود. ولی حالا نمی دونم ته دنیا چقدره ؟ نهایت دوست داشتن چندتاست؟ انگار خیلی هم حریصتر شدم ۱۰ تا بستنی هم کفافمو نمی ده !!! اما می خوام بگم دوست دارم .... می دونی چقدر؟ به اندازه ی همون ۱۰ تای بچگی...

پارسا

این عکس پسر داییم وقتی از اون می پرسی که چقدر دوست داره می گه ۱۰ تا ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 3:17  توسط مهران | 

خدا يك بار از من پرسيد: تو چرا گناه مي كني؟ من در پاسخش سر به زير افكندم و چشمهايم را بستم. خدا دست روي سرم كشيد و گفت: پس كي توبه مي كني؟ من بيشتر خجالت كشيدم. گفت: من منتظرم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 20:54  توسط مهران | 
من از تماميت ارضي يک عشق سخن ميگفتم بر فراز ويرانه هاي قلبم... ويرانه هايي حاصل از تهاجم ناگهاني چشمانت.. و چه کودکانه دروغ مي گفتم که شهر در امن و امان است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:9  توسط مهران | 
همیشه به یاد داشته باش
تا به فراموشی بسپاری
آنچه اندوهگینت می سازد
اما...
هرگز فراموش مکن
به یاد داشته باشی
آنچه را که شادمانت می سازد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11:46  توسط مهران | 
در ره عشق نشد کس یقین محرم راز
                                   هر کس بر حسب فهم گمانی دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 19:13  توسط مهران | 
این شعرو قبلا تو وبلاگ دانشگاه آزاد لاهیجان گذاشته بودم ولی الان تازه دارم بهش اعتقاد پیدا می کنم.

تنها دلیل من که خدا هست

و این جهان زیباست

و این حیات٬ عزیز و گرانبهاست

لبخند چشم توست!

هر چند که با تبسم شیرینت

آن چنان مست می شوم

که نمی بینمش درست!

لبخند چشم تو

در چشم من , وجود خدا را آواز می دهد.

در جسم من , تمامی روح حیات را پرواز می دهد.

جان مرا - که دوریت از من گرفته است -

شیرین و خوش,

دوباره به من باز می دهد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 21:36  توسط مهران | 
اگه بذاره روزگار
از زندگی میرم کنار
میرم که ثابت کنم
عاشقتم  ، دیونه وار
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:25  توسط مهران | 
من از عطر تو سر رفتم ، نگو نه
به جنگی پر خطر رفتم ، نگو نه
نبرد تن به تن با تو چه خوبه
منم که بی سپر رفتم ، نگو نه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:8  توسط مهران | 

زمان ریزش باران دلم از غربت خورشید می گیرد
            و روز آفتابی هم دلم دلتنگ ابری تلخ و باران زاست
                     
خدایا من به دنبال چه می گردم؟؟؟!!!!

لازم به توضیح نیست که این من نیستم!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 20:44  توسط مهران | 
نفس نفس می زنم
من از تو دم می زنم
نگو رسم روزگاره
همه رو بر هم می زنم
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 19:53  توسط مهران |